تبليغاتX
دل من








آخرین عشق دل من....

 

با سلام و عرض خسته نباشید و تشکر از همه عزیزان و بینندگان این وبلاگ...شاید این آپ با بقیه ی آپ ها تفاوت داشته باشد...

درسته این آپ آخر وبلاگ دل من می باشد و برای همیشه این وبلاگ  رو به پایان می رود اما شعر هایش ..حرف هایش..مطالب و عکس هایش باقی خواهد ماند..

جا دارد از همه ی عزیزان و کسانی که از این وبلاگ دیدن کردند تشکر کنم و برای همه ی آنها آرزوی موفقیت کنم..

شاید این وبلاگ حرف های غم انگیز و با احساسی را داشته باشد و شاید  عشق را این گونه توصیف کرده باشد ولی همیشه عشق اینگونه نیست ..گرچه عشق غم و غصه هایی به دنبال دارد ولی در کنار این ها شادی ها و زیبایی هایی را نیز دارد که بیشتر انسان ها عشق را فقط سر آغاز ویژگی اولی آن میدانند اما باید دانست که زندگی با عشق زیباست و بدون آن هیچ خوشبختی نیست و باید هر انسانی به آن برسد...و به نظر من انسان باید عشق اصلی را در زندگی خود به کسی که همه ی وجود انسان از اوست بداند..کسی که بی نیاز است از هر چیزی و این عشق فقط عشق خدایی است


عاقبت ما کشتي دل را به درياي جنون انداختيم

 عاقبت عشق زميني را به عشق آسماني باختيم 

 تا رها گرديم ازدل واپسي درآن سوي خط زمان 

 ما در عرش کبريايي خانه اي از جنس ايمان ساختيم 

 با توام باني عالم با توام اي مهربانم

 اي تو خورشيد فروزان ، من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهیم کن سوي دريا

عاقبت بايد رها شد روزي از زندان دنيا 

 سير در دنياي معنا بي زمان و بي مکان 

 وصل در عين جدايي زندگي با جان جان
 

عاشقان در شوق پروازند از اين خاکدان

چون که باشد پاي يک عشق خدايي در ميان


                            یا رب العالمین.....خدا نگهدار



نوشته شده در ساعت 17:28 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


خیلی سخته که ......

 

    

 

 خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات می میره 
         
  بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
 


خیلی  سخته  توی  پاییز   با   غریبی   آشنا   شی
        
    اما  وقتی   بهار  شد  ازش  جدا شی

 

خیلی  سخته  که  دلی   رو   با   نگات   دزدیده   باشی 
      
   وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

 

خیلی   سخته   بری   یه   شب  واسه   چیدن   ستاره 
                                                                                            ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره



نوشته شده در ساعت 11:11 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


پروردگارا...

 

 

پروردگارا، دعايم به درگاه تو اين است:

 

بی نوايی و تنگ چشمی را از دلم ريشه کن ساز  و از بيخ و بُن برکن؛

 

اندکی نيرويم بخش تا بتوانم بار شادی ها  و غم ها را تحمّل کنم.

 

نيرويی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک، ثمر بخش سازم.

 

توانی به من عطا فر ما که هيچ گاه چيزی از بی نوايی نستانم و در برابر

گستاخ و مغرور، زانوی دنائت* خم نکنم.

 

قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلّق به جيفه*های ناچيز روزگار بی نياز

کنم  و از هر چه رنگ تعلّق پذيرد، آزادش سازم.

 

و نيرويی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و نهايت محبّت

تسليم خواسته ها و رضای تو کنم.

                                              

                                                یا خدا کمکم کن



نوشته شده در ساعت 22:43 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


غربت من...

                                  

 

                                    ای دل تنها چیه چشم انتظاری

                                    باز یه لحظه یه دم آروم نداری

                                      مثل زمستون تو حسرت بهاری

                                     باز عشقت خیمه زد رو خونم

                                     باز یادت آتیش زد به آشیونم

                                                                    باز بی تو باید تنها بمونم

    بیا سکوت لبهات حرمت خونس

    پرنده دل من هنوز بی آشیونس

    بیا پر از امید هنوز این دل خسته

    هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته

     توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره

  

 

                                                          چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره

                                                               واسه من تنهایی درده،درده هیچ کسُ نداشتن

                                                                    هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن

                                                                    دیگه باور کردم این رو که باید  تنها بمونم

                                                                     تا دم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم



نوشته شده در ساعت 20:57 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


گفتگو با خدا...

 

روياهايم ديدم که با خدا گفت­وگو می­کنم.

خدا پرسيد: پس تو می­خواهی با من گفت­وگو کنی؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد؟

خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است.

پرسيدم: عجيب­ترين چيز بشر چيست؟

خدا پاسخ داد: کودکی­شان، اينکه آن­ها از کودکی­شان خسته می­شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت­ها آرزو می­کنند باز کودک شوند ؛

اين که آن­ها سلامتی خود را از دست می­دهند تا پول به­دست­آورند و بعد پول­شان را از دست می­دهند تا سلامتی از دست رفته­شان را باز جويند ؛

اين که با اضطراب به آينده می­نگرند و حال خويش را فراموش می­کنند. بنابراين نه در حال زندگی می­کنند و نه در آينده ؛

اين که آن­ها به گونه­ای زندگی می­کنند که گويی هرگز نمی­ميرند و به گونه­ای می­ميرند که گويی هرگز نزيستند ؛

نگاهش کردم... مدتی سکوت کرديم...


من دوباره پرسيدم: می­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بياموزند؟

گفت: بياموزند که نمی­تواننند کسی را وادار کنند که عاشق­شان باشد. همه کاری که آن­ها می­توانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ؛

بياموزند که فقط چند ثانيه طول می­کشد تا زخم­های عميقی در قلب آن­ها که دوست­شان دارند ايجاد کنند اما سال­ها طول می­کشد تا آن زخم­ها را التيام بخشند ؛

بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين­ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترين­ها نياز دارد ؛

بياموزند که آدم­هايی هستند که آن­ها را دوست دارند و فقط نمی­دانند چگونه احساسات­شان را بيان کنند ؛

بياموزند که دو نفر می­توانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند ؛

بياموزند که کافی نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند ؛

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت­وگو سپاسگزارم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد به فرزندان آدم بگوييد؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اينکه بدانند من اينجا هستم «هميشه»



نوشته شده در ساعت 21:19 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


کاش می فهمیدی...

 

دلم تنگ شده... واسه بارون... واسه تو!

 

 

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم

چقدر دلم باران مي خواهد . شايد با همان حال و هواي لطيف هميشگي دستي بر دلم بكشد

و به گماني زير و رويش كند چقدر دلم ميخواهد

به جاي نشستن بروم و زير باران قدمي بزنم و با دلم خلوت كنم . باران بر صورتم بنشيند

و حسي ناب از زندگي و طراوت را در وجودم تازه كند .

دوست دارم از اين كالبد بي رنگ بيرون آيم و رنگي تازه بر زندگيم بزنم .

رنگي پر از طراوت مهتاب ،

پر از تازگي برگهاي باران خورده ،

پر از خنده هاي سر خوردن در خيابانهاي ليز از باران با چكمه هاي پاشنه بلند.

شايد كه بغضهاي گره بسته دلم باز شود.

از ديوارهاي فاصله

و حرفهايي كه بر دل زخم زد بگذرم و بغضها را همراه با باران فرو بنشانم. باز ديوانگي كنم

و در عمق نگاه مهربانت گم شوم و  توان پيدا كنم

كه دوست داشتنت را فرياد زنم و بگويم كه چقدر دلم برايت

حتي در لحظه هاي با هم بودن تنگ مي شود

و باز برايت بگويم كه چقدر به تو فكر مي كنم و دلم  خیلی براي آن روزها تنگ شده...

کاش می فهمیدی...

 

 

 



نوشته شده در ساعت 22:26 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


جادوی سکوت...

 

 


 

من سكوت خويش را گم كرده ام !
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من ، كه خود افسانه مي پرداختم ،
عاقبت افسانه مردم شدم !


اي سكوت ، اي مادر فريادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهي داشتم ،
چون شراب كهنه ، شعرم تازه بود .


در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت ، اي مادر فريادها !


گم شدم در اين هياهو ، گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من ؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من !



نوشته شده در ساعت 19:22 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


درد و دل شب...

 

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی

کاهش جان تومن دارم و من میدانم

که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

 

که توهم آینه بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر میشکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا اگر آیین محبت باشد

چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی



نوشته شده در ساعت 20:33 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


گریه......

 

اون لحظه کـــه تــو فکرتم، گــريه امــونم نميده


غم ميشينه رو آينه،  گـريه امـــونم نميده


از روزي کـــه نديـدمت، دلتنــگ چشمــاي توام


نمي دونم چه حسيه، بي تاب دستهـــاي توام


تيـک تيــک ساعت اتاق، صــداي قلبتــو داره


گلــدون پشت پنجــره، تــو رو به يــادم مياره


ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه


از دوري و نبودنت، دلــم چـه تنهــا مي مونه


وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک ور ميداره!


يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره


اون لحظـه کـه تـــو فکرتم، گــريه امــونم نميده


تو اين روزاي بي کسي غم هميشه باهام بوده



نوشته شده در ساعت 23:17 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


خدایا...

 

خدایا

ای همۀ هستی من ، ای همۀ مستی من

ای همۀ دنیای من ، ای همۀ رؤیای من

ای همۀ دلتنگی ام ، ای همۀ قشنگی ام

ای همۀ زیبائی ام ، ای همۀ تازگی ام

ای همۀ وجود من ، ای همۀ سجود من

ای همۀ امید من ، ای همۀ امید من

سکوت است که میان من و او حکم فرما شده،

سکوتی که او خواسته، همین، چون او خواسته ؟

من اینجا چه هستم! هیچ

واقعاً دوستی چیست؟ واقعاً

یک عمر به پای یکی سوختن

با گریه هایش گریه کردن و با خنده هایش خندیدن

با دلتنگی اش دلتنگ شدن و با خستگی اش خسته شدن

با زیبائی اش زیبا شدن و با بی رنگی اش بی رنگ شدن

با عاشق شدنش عاشق شدن و با دیوانگی اش دیوانه شدن

با بی خوابی اش بی خواب شدن و با سکوتش ساکت شدن

با آرزو کردنش آرزو کردن و با نا امیدی اش نا امید شدن

با بیماری اش بیمار شدن و با شادی اش شاد شدن

هم پای او راه رفتن، دویدن، ایستادن، نشستن، خوابیدن و حتی مردن

هم پای او در ستاره ها سیر کردن، از غم روزگار نالیدن،

از بی وفایی رنجیدن

از امید و نا امیدی گفتن، از خدا گفتن

وای خدایا

او چقدر بی وفا بود. قبلاً هم بی وفائی اش را دیده بودم  

و سوخته بودم مدتها

ولی باز بطرفش رفتم!

قبلاً هم بی مهری اش را دیده بودم ولی باز با او مهربان شدم !

بطرفش رفتم و او به استقبالم آمد

از پشیمانی گفت، از خستگی،

از اینهمه سکوت دردناک، از خوبی هایم گفت، از پاکی هایم

از بی مهری خودش گفت و همچنان گفت و گفت و گفت..

دوباره با هم یکی شدیم یک روح در دو بدن

دوباره ساعت ها حرف زدن ، دوباره ساعت ها خندیدن

دوباره ساعت ها گریه کردن ، دوباره ساعت ها بی خواب شدن

دوباره ساعت ها آرزو کردن ، دوباره ساعت ها از دلتنگی گفتن

دوباره ساعت ها از عشق گفتن ، دو باره ساعت ها دیوانه بودن

و ................

هرگز در ذهنم هم نمی گنجید که او دوباره بی مهر شود.

وای خدایا چقدر دیوانه شده ام، خیلی خیلی دیوانه شده ام

دوباره نامهربان شد!

آن دو چشم سیاهش که همیشه مهربان نگاهم می کرد

دوباره نامهربان نگاهم کرد،                 

                               نه اصلاً نگاهم هم نکرد

وای خدایا او چه راحت این همه با هم بودن ها را فراموش می کند،

چه راحت به همه چیز پشت پا میزند و میرود.

چه راحت قلب عاشق و مست مرا بی تاب می کند و می سوزاند.

چه راحت همۀ آن مهربانی ها و دوست داشتن ها را

فراموش می کند.

                            واقعاً دارم دیوانه می شوم

وقتی به عکسهایش نگاه می کنم،

گاه از او متنفر می شوم، از دیدن چشم هایش منزجر ،

دلم می خواهد دیگرهیچوقت نبینمش و گاهی دیگر،

اشک هایم همچون باران پائیزی از چشم هایم می بارند

و روی لب و گونه هایم جا خوش می کنند.

گاهی دلم می سوزد و می سازد

                                  گاهی هم می سوزد و می میرد

گاهی دستم مشت می شود و می کوبد

                                    گاهی هم می لرزد و می لرزد

گاهی چشمم پر از خشم می شود و می سوزد

                              گاهی هم پر از اشک می شود و می سوزد

گاهی به تو می گویم برو برو دیگر نیا

                    گاهی هم می گویم بیا بیا و دیگر نرو

وای خدایا چقدر قلبش سنگ و سرد است،

سنگ تر از سنگ خارا و سرد تر از عمیق ترین نقطه این جهان

بی مهر تر از همۀ بی مهران دنیا

                                بی وفاتر از همۀ بی وفایان دنیا و ...

و من خسته ام خدایا، خسته و دل شکسته

خدایا دلم را به تو میدهم،  فقط به تو

توئی که همش مهر و وفا و لطف هستی

توئی که پر از رحمت و برکت وعزت هستی

توئی که خدای من هستی، توئی که صاحب این قلب

کوچک من هستی

خدایا قلبم را به تو می دهم

خدای من مواظبم باش، هیچوقت دستم را ول نکن

میدانم گم  میشوم

............خدایا مواظبم باش..........



نوشته شده در ساعت 23:32 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عاشقتم.........

 

 aref-star

وقتی دستام خالی باشه
وقتی باشم عاشق تو
غیر دل چیزی ندارم
که بدونم لایق تو

                     
   دلم و از مال دنیا
                        به تو هدیه داده بودم
                        با تموم بی پناهیم
                        به تو تکیه داده بودم

                                                  هر بلایی سرم اومد
                                                  همه زجری که کشیدم
                                                  همه رو به جون خریدم
                                                  ولی از تو نبریدم
                                                                              

                                                                            هرجا بودم با تو بودم
                                                                               هرجا رفتم تو رو دیدم
                                                                               تو سبک شدن تو رویا
                                                                               همه جا به تو رسیدم

اگه احساسم و کشتی
اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت
به غریبه سر سپردی

                               بدون اینکه دل من
                               شده جادو به طلسمت
                               یکی هست اینور دنیا
                               که تو یادش مونده اسمت


                                                                یکی هست اینور دنیا
                                                                که تو یادش مونده اسمت...!!!



نوشته شده در ساعت 21:30 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


ای دل من................

 

اي دل من چرا صدات در نمي ايد
اين همه ازارت مي دن چرا صدات در نمي ايد
هرکي از راه مي رسه يه زخمي مي زنه چرا صدات در نمي ايد
ارام بگير دل بي طاقت
ديوانه ام نکن دل بي طاقت
اتشم نزن دل بي طاقت
فراموشش کن دل بي طاقت
نفرين نمي کنم تورا هر جا مي خواهي بري برو
نگو قسمت نبوده خودت نخواستي بروهر جا مي خواهي تو برو
ديگه دل تورا نمي خواد
اين عشق تو مرده
اين دلم تورا نمي خواد
اي دل من ديگه بسه، از عاشقي شدم خسته
نمي خواهم که عاشق باشي ديگه بسه ديگه بسه
توي اين روزا  دوره زمونه ديگه هيچ کس عاشق نمي مونه
تو عاشق شي دل مي سوزي تو مي سوزي چند بار سوختي ديگه بسه ديگه بسه



نوشته شده در ساعت 23:6 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


میدونم یه روزی دل من میره...

 

میدونم یه روزی دل من می میره

خورشیده عشق ما اون بالاها سایه می گیره

رنگ تاریکی گرفته قصه و افسانه ی من

رنگ شادی رو ندیده این دل دیوونه ی من

اشک میریزم روز و شب مثل ابرای بهار

مونده از تو پیش من تار مویی یادگار

قلب من خاموش و غمگین چون غروب بی ستاره

گریم از دست جدایی مثل ابر پاره پاره 

همچو مرغ پر شکسته توقفس تنهانشسته

     در غروبی بی ترانه مانده ام بی آب و دانه میدونم

                   یه روزی دل من می میره



نوشته شده در ساعت 20:16 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


مهمان جاودان دل من....

مهمان جاودان دل من ...

همه ترسهای نهفته ام من
همه دردهای خفته
همه آشوب و غوغاست دراین دل کوچکم
همه اشکهای ناریخته
سردی و تاریکیست همه آشیانم
غربت، مهمان نا خوانده دل بی سامانم
...
بیا دوباره
بیا و
شانه هایت را جایگاه گریه هایم کن دوباره
بازوانت را پناه ترسهایم
آرام دل پریشانم باش دوباره
درمان آلام برخاسته از جانم
بیا و آفتاب سرایم باش این بار
سردی دستانم گرمی دستان تو را می جوید
بیا و مهمان جاودان دلم باش این بار ...



نوشته شده در ساعت 22:25 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


هرگز...

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داری

هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي

هرگز نگو ‏دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد

هرگز به چشماني نگاه نکن ‏وقتي قصد دروغ گفتن داري

 

هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه

به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت ‏به ديگري فکر ميکني

قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري

کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست ‏نده,

شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشت

هیچ می دانی که رفتی من چه حالی داشتـــــم

دور خود می گشتم

و با خود جدالی داشتـــم لحظه ها زل می زدم

 برقاب عکس خاطــــرات لحظه ها رد می شد

ومن عشق خیالی داشتم

لحظه ها رد می شد و رد می شدی ازپیش من

  پیش چشمم چشمه ی آب زلا لی داشتــــم

مي گويند سه چيز زاده عشق نيست
جدايي
سفر
فراموشي
ولي آن زمان كه تومرا تنها گذاشتي
رفتي
و فراموشم كردي
من لحظه لحظه عاشقت شدم.

به جرم اينكه خيلي ساده بودم
به زندان دلت افتاده بودم
اگرچه حكم چشمانت ابد بود
براي مرگ هم اماده بودم
 

 

 

 

 



نوشته شده در ساعت 19:5 توسط حسین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved

Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog